#می_گل(جلد_اول)_پارت_659
*واييي...چقدر لباس...من چي انتخاب کنم؟!
کمي لباسهارو اينور اونور کرد....يه شلوار کتون شتري رنگ چشمش و گرفت..درش اورد...تا به حال تو پاش نديده بود...مرتب گذاشتش رو تخت...تو قمست پيراهنها يه پيراهن سفيد با چهار خونه هاي شتري و قرمز رو هم انتخاب کرد!!!
کشوي کفشهاش و بيرون کشيد...يه کفش قهوه اي ترياکي با ست کمر بندش هم تيپش و عالي ميکرد!!!
خيره به لباسها نگاه ميکرد که دستهاي شهروز دور کمرش حلقه شد!!!
-خوش سليقه ي من!!!
مي گل به ارومي به سمتش برگشت...تنها پوششي که داشت حوله اي بود که لنگي دور کمرش بسته شده بود!!!
مي گل دستهاش و رو بازوي شهروز کشيد و گفت:وقتي ميتوني مهربون باشي چرا نيستي؟؟؟
شهروز چشم تو چشم مي گل دوخت...:.مي گل...بايد کم کم من و فراموش کني!!!
مي گل بدون اينکه عکس العملي نشون بده گفت:تو اينکار و ميکني؟
-جمله من جواب نداشت...سوال هم نداشت...
-دستور بود؟؟
-خواهش بود!!!
romangram.com | @romangram_com