#می_گل(جلد_اول)_پارت_650

مي گل:نخير...شهروز جزو بازي نبود...قبول نيست!!!ولم کن....

دخترها که ديدن يارشون داره از دست ميره به سمت شهروز حمله ور شدن...ديگه کار ازکار گذشته بود..پسر با صلابت و جديه باشگاه وارد بازي شده بود....اما خيلي دير جنبيدن وقتي رسيدن که مي گل بين زمين و اب معلق بود...اما سپيده که از همه دخترها درشت تر و هيکلي تر بود با يه حرکت شهروز رو که هنوز تعادلش و کامل بعد از پرت کردن مي گل به دست نياورده بود هول داد تو اب!!!

شهروز به محضي که از زير اب بيرون اومد دنبال مي گل گشت..ميدونست شنا بلده اما باز نگرانش بود..مي گل داشت وسط اب دست و پا ميزد و به سمت کنار درياچه ميومد...اما لباسهاش سنگين شده بود و خسته اش کرده بود.

شهروز:خوبي؟؟؟

مي گل دستش و دراز کرد:خسته شدم

شهروز به سمتش رفت و دستش و گرفت و کشيدتش سمت خودش...وقتي به هم رسيدن مي گل دستش و دور گردن شهروز حلقه کرد..و پاهاش رو هم دور کمرش....با اين کار تو چشمهاي شهروز خيره شد..ميدونست شهروز اين پوزيشن و دوست داره!!!

شهروز هم نگاه معني داري بهش کرد....بعد اروم به سمت خشکي حرکت کرد و دولا شد و در گوش ميگل گفت:همه دارن نگاه ميکنن...خواهش ميکنم!!!

مي گل پاهاش و از دور شهروز باز کرد و زمين گذاشت...ديگه پاشون به زمين ميرسيد..از اب اومدن بيرون..مثل موش آب کشيده شده بودن!!!

پسرها:باختيد ديگه!!

مي گل:يار شما هم افتاد تو اب که!!!

صدرا:شهروز بازي نبود

مي گل:پس ما هم نباختيم چون قرار بود اگر از بازيکنها کسي و تو اب بندازه طرف مقابل ببازه!!!شهروز که بازي نبود...بعدم قرار بود شوخي جيم نداشته باشيم...

خاطره:آخه براي شما شرعي بود مشکل به خطر افتادن اسلام و نداشت!!!

romangram.com | @romangram_com