#می_گل(جلد_اول)_پارت_651
شهروز:دعوا نکنيد بابا..خودم به همتون شام ميدم!!!!
کيارش:نه...نميشه...هر کي باخته...
دخترها همه با هم داد زدن:شما هم باختيد ديگه....
شهروز:خيلي خب...من و مي گل دو تايي به همتون شام ميديم..خوبه؟؟؟
همه همديگه رو يه نگاهي کردن و هوراي بلندي کشيدن!!!!
بعد از اين قرار بازي تموم شد!!!هر کس يه گوشه اي ولو شد زير افتاب تا خشک بشه..فقط شهروز بود که با همون لباسهاي خيس رفت توي کافي شاپ نشست..
پدر خاطره:برو تو آفتاب پسر اينجا کولر روشنه سرما ميخوري!!!
-نه..خوبه....الان ميرم لباس عوض ميکنم...صحبتهاي نيمه کارشون و تموم کردن..شهروز مبايلش و که تحويل کافي شاپ کار داده بود تحويل گرفت و رفت بيرون تا به مي گل بگه برن لباس عوض کنن و برن خونه تا شب که يه جا قرار بزارن و شام همه رو مهمون کنن!!!
از در که رفت بيرون مي گل و ديد که با چند تا از دخترها نشستن و ميگن و ميخندن!!!
-مي گل!!!
-جانم؟
romangram.com | @romangram_com