#می_گل(جلد_اول)_پارت_648
شهروز که در حال صحبت با پدر خاطره بود با شنيدن صداي کمک مي گل از جا پريد..از پنجره نگاه کرد..چيزي نديد...
-کمک...نه!!!!توروخدا..تورو خدا نه!!!شهروز...شهروووززز...جان من....نريز...شهرووووز!!!!
شهروز رفت بيرون اما هنوز نتونسته بود موقعيتش و پيدا کنه که سطل اب رو سرش خالي شد!!!
همه يکباره ساکت شدن....شهروز برگشت و مي گل و که خودشم مبهوت به قيافه سرتا پا خيس شهروز نگاه ميکرد نگاه کرد...يک لحظه مي گل صحنه اي رو که روز اول شهروز زد تو گوش تر گل يادش اومد..نکنه بياد بزنه تو گوشم؟؟؟نه خدايا لا اقل جلو خاطره نه!!!
-اب ريختي رو من؟
مي گل با سر تاييد کرد!!!
اما شهروز بدون هيچ حرفي برگشت تو کافي شاپ..همه با هم نفسهاشون و بيرون دادن...کلا شهروز کسي بود که تو باشگاه هيچ کس باهاش شوخي نميکرد..يه کلاس خاصي داشت..همه يه احترامي براش قائل بودن....حتي خاطره هم خيلي محتاطانه باهاش برخورد ميکرد..حالا يه دختر 17-18 ساله يه سطل اب خالي کرد رو سر اين پسر متشخص...اون همه جلو همه دختر پسرهاي باشگاه!!!
مي گل به بچه ها که همه شوکه هم و نگاه ميکردن نگاه کرد...سطل ابي که هنوز تهش مقداري مونده بود و بلند کرد و کرد تو سر کيارش و در رفت.....با اين کار باز همه با جيغ و داد دنبال هم کردن!!!.اما مي گل هنوز خيلي دور نشده بود که صداي پر صلابت و محکم شهروز همه رو ميخکوب کرد
-مي گل!!!
-بله؟؟
-بيا اينجا!!!
مي گل نگاهي به بچه ها که همه نگاهش ميکردن کرد و رفت جلو......بايد چک رو ميخورد....رفت و جلوي شهروز ايستاد!!!
-بله؟؟؟
romangram.com | @romangram_com