#می_گل(جلد_اول)_پارت_647


-همتون مثل موش ابکشيده شديد!!!

کاوه:خودت و ديدي تو ايينه خواست با پارچ اب بهش حمله کنه که مي گل دستهاش و اورد بالا و گفت:صبر کن..صبر کن!!!بيايد شهروز و خيس کنيم!!

باز همه با شک به هم نگاه کردن

رويا:آخه اقا شهروز...

-آخه نداره....ببينيد من با يه سطل اب اين کنار در وايميستم...شما ها دور من و شلوغ کنيد و من الکي جيغ و داد ميکنم که کمک..کمک..شهروز..نکن و...از اين حرفها...بعد شهروز مياد بيرون من خيسش ميکنم...

خاطره:يه چيزي بهت ميگه ها!!

-نه نميگه..اصلا ببين مياد نجاتم بده؟

خاطره:آره مياد...اما دعوات نکنه يه وقت ...خيسش ميکني!!!

-نه دعوام نميکنه...قبوله؟

همه به هم نگاه کردن

-بابا من خيسش ميکنم...نترسيد هيچي نميگه!!!

همه دو به شک موافقت کردن....اجراي نقشه شروع شد...


romangram.com | @romangram_com