#می_گل(جلد_اول)_پارت_642
بدون مرز با من باش
اگرچه ديگه وقتي نيست
نبينم اين دم ِ آخر تو چشمات غصه ميشينه
همه اشکاتو ميبوسم ميدونم قسمتم اينه.......!!!!!!!!
جلوي در باشگاه صداي ضبط و کم کرد..بدون هيچ حرفي پياده شد..مي گل هم پياده شد..بدون اينکه منتظر شهروز بمونه چکمه هاش و پوشيد شلاقش و برداشت..مانتوش و در اورد و پرت کرد تو ماشين و به سمت اسطبل رفت...صداي شهروز و شنيد که رشيد و صدا کرد تا کيسه هويجهارو براشون ببره...با قدمهاي بلند خودش و به اسطبل رسوند...مي گل روبروي کاديلاک ايستاده بود و عاشقانه نوازشش ميکرد و زير لب چيزهايي ميگفت.
شهروز کيسه هويج و باز کرد و چند تايي برداشت و به سمتشون رفت...بدون هيچ حرفي هويجهارو کف دستش گذاشت و به سمت کاديلاک گرفت...مي گل وقتي حضور شهروز و حس کرد مسيرش و عوض کرد..انگار نميخواست حتي هرم گرماي بدنش به شهروز بخوره.....نه تنها از حرفهاي شهروز که از بودن مخفيانه اش با خاطره هم دلخور بود!!!
با شنيدن صداي پايي هر دو به سمت در برگشتن..شهروز با ديده خاطره به سمت مي گل اومد و دستش و دور کمر مي گل حلقه کرد!!!لبخندي روي لبش نشوند...خاطره با ديدنشون لبخند زد..مي گل هم نا خودآگاه خودش و به شهروز چسبودند....
*اصلا شهروز و نميخوام..اما نميزارم اين دختره فکر کنه پيروز شده!!
خاطره:سلام..خوبيد؟؟
هر دو باهاش دست دادن و سلام کردن!!!
خاطره بدون هيچ حرفي وارد باکس سالار شد و شروع کرد به زين کردنش....
مي گل سرش و بلند کرد تا ببينه نگاه شهروز کجاست...اما نگاه شهروز لبريز از غم روي مي گل بود...
مي گل پاش و بلند کرد...
romangram.com | @romangram_com