#می_گل(جلد_اول)_پارت_641
بدون مرز با من باش
اگرچه ديگه وقتي نيست
نبينم اين دم ِ آخر تو چشمات غصه ميشينه
همه اشکاتو ميبوسم ميدونم قسمتم اينه
تو از چشماي من خوندي
که از اين زندگي خستم
کنارت، اونقدر آرومم،که از مرگ هم نميترسم
تنم سرده ولي انگار ،تو دستاي تو آتيشه
خودت پلکامو ميبندي
و اين قصه تموم ميشه
هنوزم ميشه عاشق موند
تو باشي کار سختي نيست
romangram.com | @romangram_com