#می_گل(جلد_اول)_پارت_643
اما شهروز باز هم اجازه اين بوسه رو بهش نداد!!!
مي گل فکر کرد...به دستت ميارم....ميفهمم چته و بعد همه چيز و درست ميکنم!!!!
با صداي کيارش هر دو به سمت در اسطبل برگشتن
کيارش:خاطره...خاطره!!!
خاطره سرش و بيرون اورد
-چيه؟؟داد ميزني اسبها ميترسن!!!
-زين نکن..بدو بيا اب بازي!!!
بعد رو به مي گل که همچنان تو بغل شهروز بود کرد و گفت:بدو تو هم بيا....
اين و گفت و نا پديد شد!!!
تو اين مدتي که ميومدن باشگاه مي گل با همه آشنا شده بود..کيارش هم يکي از پسرهاي شر و شيطون باشگاه بود.
صداي خاطره مي گل و از بهت در اورد
-بيا بريم ديگه
romangram.com | @romangram_com