#می_گل(جلد_اول)_پارت_615
-واي شهروز....تو چرا هميشه اينطوري ادم و غافلگير ميکني؟؟؟
-دوست نداري؟؟؟
-چرا...اما ميتر سم بد عادت بشم!!!
-خب بشي...هميشه برات از اين کارها ميکنم!!!
مي گل چهره اش کمي تو هم رفت....فکر کرد...هميشه...يعني ميشه من و تو هميشه با هم باشيم؟؟بدون اينکه تو از من خسته بشي؟
-چي شد؟؟؟چرا رفتي تو فکر؟؟؟
-دارم فکر ميکنم يه روزي از اين کارها خسته ميشي...!!
نخواست بگه از من..چون دوست نداشت اين اتفاق بيافته!!!
-نه عزيزم...من از اين کارها خسته نميشم...
مي گل لبخند قدرشناسانه و صد البته عاشقانه اي زد!!
-حالا ميشه شروع کنيم؟
-البته!!!
romangram.com | @romangram_com