#می_گل(جلد_اول)_پارت_616
هر دو شروع کردن به غذا خوردن!!
کم کم غذا رو به اتمام بود که شهروز از جاش بلند شد و ظرف در دار ديگه اي اورد....
-شهروز بسه ديگه ترکيديم..من لباسم بهم تنگ شد!!!!
-اين به لباست کاري نداره!!!
مي گل خودش و باز براي يک سوپرايز ديگه آماده کرد!!!
شهروز ظرف و روي ميز گذاشت و نشست!!!
روزي که احساس کردم بهت حس ديگه اي دارم..فکر کردم يه حسي مثل بقيه رابطه هام که با يه رابطه جنسي فروکش ميکنه!!!اما اين حس اينقدر قوي و متفاوت بود که من حتي جرات اينکه ازت يه همچين رابطه اي بخوام هم نداشتم!!!ولي هر روز بيشتر بهت علاقه مند ميشدم...طوري که ديگه حتي نتونستم به کس ديگه اي حتي براي يه شب رابطه فکر کنم.....تا اينکه تصميمم رو گرفتم!!!تو اين سفر خيلي فکر کردم.ميدونم درخواست زياديه...ميدونم لياقتت بيشتر از اينهاس...ميدونم شايد دوست داشته باشي تمام عمرت رو با کسي زندگي کني که سنش به سنت نزديک باشه...اما من نميتونستم اين حسرت و تا آخر عمرم بخورم و اين ريسک و نکنم.....من دوستت دارم مي گل....دلم نميخواد گذشته ام و مرور کنم...مخصوصا جلوي تو...اما گذشته من چيزي نيست که نشه ازش گذشت..خودم اين و ميدونم....من تو گذشته ام خيلي کارها کردم...با خيليا بودم....درسته همشون و رو حساب و کتاب انتخاب ميکردم...اما هدف يک چيز بود...خيلي وقتها با ناراضايتي اونها در کنارشون بودم..برام مهم نبود.....اما تو...تو برام فرق داري...ميدونم ميتونم راضيت کنم....اما نميخوام..لياقتت اين نيست...تختم و عوض کردم اما باز راضي نشدم..مي گل تو لياقتت اين نيست...تو بايد خانوم يه خونه باشي...من امشب ازت ميخوام خانوم خونه من باشي...من دلم ميخواد در حالي به تو نزديک بشم که تماما مال من باشي..دلم ميخواد اسمت تو شناسنامه ام باشه.....ميدونم الان يه تاييديه ميخواي...دلت ميخواد بدوني چقدر حقيقت و ميگم...دوست داري بدوني چقدر ميتوني بهم اعتماد کني اما خنده داره اگر بگم خودمم نميدونم بايد تضمين کنم يا نه...!!!من اينده رو نديدم...الان ميتونم قول بدم تمام سعيم ميکنم تا خوشبختت کنم.....اما يه چيزي رو صادقانه بگم.....تو اين تصميم هوس بي تاثر نيست....من دوست دارم با تو باشم..اما نه اينطوري...تو لياقتت يه جشن پرشکوهه و بعد.....
اينجا حرفش و قطع کرد..شرم...شرم در مورد موضوعي که مدتها بود ازش دور بود...اما خودش هم ميدونست اين شرم فقط در برابر پاکي مي گل...ميدونست اگر باز هم يکي مثل نيکي جلوش بشينه از اين شرم خبري نيست!!!
از جاش بلند شد...قبل از اينکه مي گل که مات بهش نگاه ميکرد حرفي بزنه..در ظرف و باز کرد!!!ميون گلهاي رز پر پر شده يه کليد بود
-اين مهرته عزيزم!!!گفتم قبل از اينکه جوابت و بدي دينم رو ادا کنم!!!
مي گل نگاه خيره و ماتش از روي چشمهاي شهروز روي کليد سر داد!!!
-اما شهروز!!!
romangram.com | @romangram_com