#می_گل(جلد_اول)_پارت_614
-شهروز.....!!!!
-امشب شب منه...شرط و بردم هر چي من بگم همونه!!!
-شايد تو خيلي چيزها بگي...
-نه...قول ميدم از حدم نگذرم!!!
بعد از يه دوئت نوازي زيبا شام و اوردن...شهروز مي گل و نشوند رو يکي از مبلهاي پشت بلند تا ديده نشه...جالب بود اين اولين بار بود اين حسهارو تجربه ميکد...اينکه دلش نخواد کسي عشقش و ببينه..هميشه تا جايي که يادش بود در مورد دخترهايي که باهاش بودن هيچ تعصب خاصي نشون نميداد!!!
بعد از چيده شدن ميز شهروز مي گل و دعوت کرد به صرف يک شام رويايي!!!
مي گل از جاش بلند شد با ديدن ميز غرق گل يک بار ديگه سوپرايز شد...غافل از اينکه شوپرايز اصلي سر ميز شامه!!!
romangram.com | @romangram_com