#می_گل(جلد_اول)_پارت_428



-شهروز با همون قيافه سري تکون داد و گفت:بچه مچه تعطيله!!!

مي گل باز هم نفهميد يعني چي...نگاهي به شکم شهروز کرد...چون شهروز اصلا محلي که درد گرفته بود و نگرفته بود...مي گل متوجه نميشد ضربه جاي ديگه خورده!!!

-من که محکم نزدم..تازه مگه تو قراره بچه دار بشي؟

شهروز که اونقدري هم دردش نيومده بود و داشت مي گل و اذيت ميکرد صاف ايستاد و گفت:تو خيلي صفر کيلومتري بابا....ميگم بيا تا پايين بدوييم اب بندي بشي...

اما مي گل گيج تر نگاهش کرد!!!

-چرا اينطوري نگاهم ميکني؟؟؟بيا چاييت و بخور سرد نشه!!!

بعد از خوردن چايي و کيک شهروز گفت:ميخواي بريم بالا...

-آره...خيلي خوبه...

هر دو راه افتادن....شهروز دستش و دور مي گل حلقه کرده بود و کاملا مراقبش بود تا نيافته...اما مي گل همچنان داشت فکر ميکرد چرا شهروز گفت بچه مچه تعطيله!!!

-به چي فکر ميکني خوشگله؟

-به بچه!!!

شهروز قهقهه زد...ميگل برگشت اما مه اينقدر غليظ بود که نتونست شهروز و ببينه!!!

romangram.com | @romangram_com