#می_گل(جلد_اول)_پارت_427
-به حق کارهاي نکرده!!!
-چيکار؟؟؟
-همين چايي و کيک خريدن ديگه!!!
-يعني تو تا حالا نرفتي چاي و کيک بخري...
-نه...من هميشه نشستم ديگران رفتن گرفتن...
-خب ميشستي من ميرفتم ميگرفتم!!!
-يعني اينقدر؟؟؟؟
-چي اينقدر؟؟
-بي غيرتم؟
مي گل که بعد از رفتن شهروز تخته سنگ و رفته بود بالا و حالا تقريبا بالا ترين نقطه اش نشسته بود با پاش ضربه اي به شهروز زد و گفت:مسخره...اصلا هم اينطوري نيست!....اما به جاي اينکه ضربه به شکم شهروز بخوره کمي پايين تر خورد!
شهروز کمي دولا شد و گفت:اووووخ!!
بعد سرش و بالا گرفته و در حالي که چهره اش از درد تو هم رفته بود به مي گل نگاه کرد...مي گل که اصلا نفهميد چي شد گفت:چي شد؟؟؟
romangram.com | @romangram_com