#می_گل(جلد_اول)_پارت_429
-تو ميدوني اصلا خانومها چطوري بچه دار ميشن؟
-خب آره!!!
-مي گل....
شهروز اين و با اعتراض گفت چون آره مي گل يعني باز هم ربطش و نفهميده!!!
-چيه خب؟؟؟من زدم تو دلت تو ميگي بچه؟
شهروز سرش و تو گردن مي گل فرو برد و گفت:عروسککک...نزدي تو دلم زدي پايين ترش...
مي گل که تازه فهميد چي شده با ارنج زد تو پهلوي شهروز و گفت...مسخره...من و باش چه جدي گرفتم!!!!بهش فکرم ميکنم....
شهروز که در اثر ضربه مي گل ازش جدا شده بود باز مي گل و تو آغوش کشيد..و گفت:ظهر شد...هنوز صبح بخيرت و نگفتي!!!
مي گل يهو بي مقدمه برگشت و روي پنجه پا ايستاد و دستش و دو طرف صورت شهروز گذاشت و لبهاش و روي لبهاش فشرد و بعد از چند ثانيه سرش و بلند کرد و گفت:بگو من و ببوس...چرا هي صبح بخير صبح بخير ميکني؟
شهروز که شوکه شده بود گفت:صبح بخير از اين بي احساس تر تا حالا نشنيده بودم!!!
مي گل سرش و گذاشت رو سينه شهروز و گفت:شهروز....دارم بهت وابسته ميشم!!!
شهروز شال مي گل و از سرش کشيد...دستش و انداخت زير موهاش و موهاش و ريخت بيرون...با انگشتهاش زير موهاي مي گل و لمس کرد و گفت:وابسته ميشي يا عاشق ميشي؟
romangram.com | @romangram_com