#می_گل(جلد_اول)_پارت_417
بلافاصله پشت شهروز رفت بيرون...شهروز تازه داشت از در بيرون ميرفت...با قدمهاي بلند خودش و رسوند بهش....
توي پارکينگ وقتي دوباره بي ام و کروک دو در شهروز و ديد با تعجب پرسيد..باز ماشينت و عوض کردي؟
-نه..
-آخه اون
-اون ماشين زمستونهاس...با اين شمال رفتن يه حال ديگه اي داره!!!
-چه شيک!!!!
شهروز برگشت و بهش لبخندي زد و گفت:قابل نداره خانوم!!!
کمي جلوتر که رفتن مي گل گفت:پس آرمان اينها کجان؟
-اونها روز دوم عيد ميان....گفت بايد يکي دو جا عيد ديدني برن!!!
-من بايد 6 فروردين سر کلاس باشما...
-چشم خانوم...من شمارو 6 فروردين ميرسونم به کلاستون...!!!
باز مي گل با لبخند ازش تشکر کرد.
romangram.com | @romangram_com