#می_گل(جلد_اول)_پارت_418

تا مقصد بيشتر آهنگ گوش دادن...وقتي رسيدن به ويلا ساعت 12 شب بود.....پرژکتورهايي که رو نماي ساختمون تابيده بود ابهتش و چند برابر کرده بود....

شهروز دست مي گل و که محو زيبايي ساختمو شده بود کشيد و گفت:بيا بريم..وقت داري نگاهش کني!

رفتن تو...رنگ ابي و سفيد توي ساختمون هم همون تاثير رو روي مي گل گذاشت...

-خيلي خوشگله اينجا!!!

-مال تو عزيزم!!!

-لوس نشو....اينطوري بگي ديگه از هيچي تعريف نميکنم!!!

-چرا؟؟؟من تعارف نميکنم....

مي گل پشت چشمي باش نازک کرد و گفت:کجا بايد بخوابم؟

سرايدار ويلا چمدونهارو گذاشت تو گفت:امري نداريد اقا؟؟

-نه حاجي دستت درد نکنه..ببخشيد نصف شبي بيدارت کردم...

-اين حرفها چيه؟؟؟بقيه تو راهن؟؟؟

-بقيه نداريم..بقيه امون 2 نفرن روز دوم عيد ميان....

حاجي با تعجب باشه اي گفت و رفت!

romangram.com | @romangram_com