#می_گل(جلد_اول)_پارت_397
شهروز دستش رو پشت صندلي مي گل گذاشت و گفت:قربونت برم...خودم خستگيت و در ميکنم!!!
مي گل برگشت و يه ابروش و بالا انداخت...باز نگاه خيره آراد از پشت سر شهروز توجهش و جلب کرد.
نگاهش و دزديد و عصبي روش و برگردوند...حتي حرفي رو هم که قرار بود به شهروز بزنه يادش رفت...شهروز که متوجه اين موضوع شد در گوشش زمزمه کرد:ميخواي بريم؟؟؟
-نه!!!سما ناراحت ميشه....
شهروز بوسه نرمي رو گونه مي گل نشوند و گفت:هر چي تو بگي عزيزم!!!
بعد بر گشت و با خنده بدجنسانه اي آراد و که لحظه لحظه با هم بودن شهروز و مي گل و با حسرت زير نظر داشت نگاه کرد
بعد از خوردن شام....مي گل پيش سما رفت بهش تبريک گفت و ازش خواست تا اجازه بده که برن...اما سما دلگيرانه گفت بايد براي مراسم کيک و حلقه صبر کنه....مي گل نگاهي به شهروز کرد و شهروز هم با لبخندش موافقتش و اعلام کرد..هرچند خيلي مايل نبود بمونن اما به خاطر مي گل اينکار رو کرد.....
قبل از هر مراسمي مراسم تانگو بود...اول عروس و داماد رقصيدن بعد از اولين آهنگ خواننده از زوجهايي که مايلن دعوت کرد برن وسط....
شهروز از جاش بلند شد....کاري که تا اون موقع انجام نداده بود حالا ميخواست انجام بده...هم براي حرص در اوردن از آراد...هم اينکه ميشد از اين فرصت استفاده کرد تا اين روز خاص رو جشن بگيرن!
مي گل که در اثر شوکه شدن دستش و تو دست شهروز گذاشته بود و ايستاده بود کمي به خودش مسلط شد و گفت:چيکار ميخواي بکني؟؟؟
romangram.com | @romangram_com