#می_گل(جلد_اول)_پارت_396
-براي دور کردن تو از جلو چشم اين آشغال اين وسط ملق هم ميزنم!!!
مي گل با تصور اين صحنه خنديد و تا خواست بگه پس بلند شو بريم برقصيم گلاره دستش و کشيد و گفت:پاش و بريم برقصيم و روبه شهروز گفت:با اجازه داداش بزرگه!!!
اين و گفت و مي گل و به وسط پيست رقص کشوند...شهروز محو تماشاي هيکل طريف و زيباي مي گل به اين فکر ميکرد که اين دختر الان مال منه..مال خود خودم...اينقدر به من تعلق داره که حتي کس ديگه نبايد بهش فکر کنه....با اين فکر ياد آراد افتاد..برگشت و بهش نگاه کرد...چنان مي گل و بر انداز ميکرد که انگار ميخواد بخرتش....
-خوش سليقه ايا!!!!
آراد سراسيمه برگشت و گفت:فعلا که اسير دست توهه....
-من کسي و اسير نکردم..خودش خواسته پيش من باشه!!
-بهش حق انتخاب دادي؟؟
-آره...ميگفت تورو ميخواد مانعش نميشدم!!!
-شاهنامه آخرش خوشه!
شهروز مکالمه رو با يه پوزخند تموم کرد و برگشت سمت جمعيت....سعيد و ديد که به سمت مي گل و گلاره مياد...با اومدن سعيد مي گل تنها شد....شهروز تو شيش و بش رفتن و نرفتن بود که آراد از جاش بلند شد....شهروز بدون اينکه نگاهش کنه دستش و گذاشت رو دستش که روي ميز بود و گفت:صاحب داره...بگير بشن!!
-مگه نميگي حق انتخاب داره؟...
-نه الان که حلقه دستشه!!!
مي گل که از دور متوجه جو متشنج بين شهروز و آراد شده بود سريع جمعيت و ترک کرد و به سمتشون امد!!!بدون اينکه به روي خودش بياره چيزي ديده کنار شهروز نشست و گفت:خسته شدم!!
romangram.com | @romangram_com