#می_گل(جلد_اول)_پارت_398

-برقصيم...

-شهروز...همه ميفهمن

-برام مهم نيست!

-من بلد نيستم!

-اينقدر جلو اين مقاوت نکن...

بعد از اين مله انگار پاهاي مي گل از زمين جدا شد

-بلد نيستم شهروز!!

-يادت ميدم عزيزم!!!کاري نداره!!!

موزيک ملايم داشت پخش ميشد...مي گل و شهروز در برابر چشمهاش از حدقه در اومده گلاره و همينطور سما که داشت با نامزدش ميرقصي روبروي هم قرار گرفتن...شهروز دستش و آروم دور کمر مي گل پيچيد...اينقدر اروم لمسش ميکرد که انگار شي شکستني رو تو بغلش داره...دولا شد زير گوشش گفت دستهات و بزار رو شونه ام!!!

مي گل که خودش با نگاه کردن به ديگران فهميده بود بايد چيکار کنه....دستش و آروم دور گردن شهروز پيچيد....چشم تو چشم هم شدن...اين نگاه وراي هر نگاه ديگه اي بود...حرکت موزون پاهاشون که با هم عقب و جلو ميزاشتن انگار روي اعصاب آراد حرکت ميکرد

بعد از پخش موزيک خواننده شروع کرد به خوندن



تو نگاهت عشقو ديدم , تپش قلبو شنيدم

romangram.com | @romangram_com