#می_گل(جلد_اول)_پارت_392
شهروز دستش و گرفت...از آسانسور پياده شد و گفت:بچه نشو....يه چيزايي و قبول کن...
-چه چيزهايي رو؟؟؟تا کجارو؟؟؟
-بهم اطمينان کن ميگل....تا الان صبر کردم..از الانم صبر ميکنم....اما در حد نامزدي و صيغه محرميت که ميتونيم با هم باشيم...چرا هم اوقات خودت و تلخ ميکني هم من و؟؟؟
مي گل نشست تو ماشين....تا شهروز بشينه رژش و در اورد و باز تو اينه تمديدش کرد!
شهروز نشست و نيم نگاهي بهش کرد و لبخند شيطاني زد.
-تورو خدا بزار تا مهموني بمونه!!!
شهروز ماشين و از توي پارک در اورد و گفت:يعني تو مهموني ديگه ميتونم؟
مي گل سرش و با قهر برگردوند!!!
دم در حيدر توي نگهباني نشسته بود....سرش اينقدر تو مسابقه فوتبال بود که متوجه شهروز نشد که در و بزنه!!!
شهروز دو تا بوق براش زد و با اخم نگاهش کرد....حيدر با ديدن مي گل اون هم با اون سر وضع در کنار شهروز دندون قروچه اي کرد و دکمه در و با حرص فشار داد و زير لب گفت:اينم به گند کشوند...عوضي!!!
تا مقصد که راه طولاني هم نبود شهروز دستهاي ميگل و تو دستش گرفته بود!وقتي دم در خونه پارک کردن شهروز دست کرد و از جيبش حلقه رو در اورد...و گفت:دلم ميخواست تو يه شرايط رمانتيک دستت کنم..اما تو اين مهموني احساس خطر ميکنم...فعلا دستت کن...تا صحنه رمانتيکش و بعدا خلق کنم!
مي گل لبخند کمرنگي زد و دستش و به سمت دست شهروز گرفت و در اين حين گفت:اما به بقيه بگم حلقه براي چيه؟؟؟
-مثلا به کي؟
romangram.com | @romangram_com