#می_گل(جلد_اول)_پارت_391
-آها...بگو....هدفت فقط به من رسيدن بود!!!
بعد از اين حرف در اسانسور باز شد..مي گل رفت توش..شهروز هم همنطور!!
-به تو رسيدن؟؟؟آره...هدفم به تو رسيدن بود....اما نه اون رسيدني که تو فکر ميکني...
-کور خوندي..بار اخري بود که اين کار و کردي!
شهروز که با شنيدن اين حرف و خط و نشون مي گل عصباني شده بود...کف دستش و روي ديوار اسانسوور کنار مي گل گذاشت...دولا شد و باز لبهاي مي گل و بوسيد!وقتي ديد مي گل ميخواد فرار کنه..دست ديگه اش رو هم طرف ديگرش گذاشت و به کارش ادامه داد....هنوز به طبقه اول نرسيده بودن که سرش و بلند کرد...لبهاش و با پشت دستش پاک کرد و گفت:هيچ لذتي نداشت...محض زهر چشم بود!
ولي دروغ گفت...خيلي هم لذت برده بود!
مي گل اشک تو چشمهاش جمع شد....
-بي انصاف....
-گريه نکنيا...آرايشت به هم ميريزه!
-مگه تو ديگه آرايشي هم گذاشتي؟
-رژت همرات نيست؟
-چرا...اما من نميام ديگه!!!
romangram.com | @romangram_com