#می_گل(جلد_اول)_پارت_390

لباش رو روي لبهاي مي گل گذاشت ...اما نه مثل بار قبل..با هيجان و لذت بيشتر!چنان لبهاشون رو هم قفل شده بود که انگار جدا شدني در کار نبود!شهروز انگار واقعا قصد داشت رژي رو لبهاي مي گل باقي نمونه....بعد از اينکه ديگه طعم رژ و حس نکرد با همون حال مي گل و از جا بلند کرد و به سمت کاناپه رفت...مي گل که کمي با اين رابطه کنار اومده بود با اين حرکت دست و پايي زد...شهروز لبش و از روي لبهاي مي گل برداشت..در حالي که روي کاناپه پرتش کرد و خودش هم طوري نشست که پاش حائل پايمي گل باشه تا نتونه بلند بشه گفت:اينقدر دست و پا نزن...خوردني شدي...پس ميخورمت!!!

-شهر...

اما شهروز نذاشت حرفش تموم بشه!دوباره به سمت لبهاش شيرجه رفت...چند دقيقه بعد لبهاش رو که ديگه از روي لبهاش روي گردن مي گل سر خورده بود از بدن ظريف و سفيد مي گل جدا کرد..



-سير نشدم....اما دير شده!

مي گل شهروز و هول داد..از جاش بلند شد..لباسش و کمي مرتب کرد و با اخم به سمت اتاقش رفت!رژش و باز از توي کيفش در اورد...اينبار بيشتر رژ زد...انگار ميخواست با شهروز لج کنه...دستي تو موهاش کشيد....در اثر کشيده شدن دست شهروز لابلاي موهاش فرمش به هم ريخته بود..کاريش هم نميشد کرد!اشک تو چشمهاش جمع شد....نميدونست براي موهاشه؟؟؟يا براي کاريه که شهروز کرد...با اينکه تمام مدتي که شهروز ميبوسيدتش با دست سر شهروز و به سمت عقب هول ميداد اما نتونسته بود اون و از خودش جدا کنه!!!اين موضوع ترسونده بودنتش...نه اين بوسه..اگر کمي واقع بينانه به اين موضوع نگاه ميکرد از بعد از اون بوسه ي کنار پيانو کمي هم دلش تنگ شده بود...از اين ميترسيد که اين موضوع به همين جا ختم نشه.....سرش و بالا گرفت و گفت:خدايا کمکم کن!!!

نگاه ديگه اي تو اينه به خودش کرد...لکه هاي قرمزي روي گردنش خود نمايي ميکرد...

-لعنتي...هميشه بايد ته ريش داشته باشي؟؟؟

کرم پودرش و برداشت کمي روش ماليد....خوب پوشيده نشد...فقط خدا خدا کرد تا برسن از بين بره....لبش هم کمي ورم کردم بود...چند بار روي هم فشارشون داشت..اما ميدونست فايده نداره!

پالتوش و پوشيد و روسريش و سرش کرد و از در با اخم بيرون رفت...شهروز جلوي اينه قدي تو هال داشت موهاش و مرتب ميکرد!با ورود مي گل لبخندي زد گفت:باز که رژ خوشگله رو زدي!

مي گل همونطور با اخم از در رفت بيرون.....شهروز با زبون دندونهاي اسياش رو لمس کرد...اين يعني عصبانيه...جلوي در آسانسور کنار مي گل ايستاد و گفت:از اين به بعد .بعد از اين رابطه عصباني بشي من ميدونم و تو!!!

-بدهکارم شدم؟

لحن عصباني مي گل اخمهاي شهروز و در هم کشيد و گفت:زنمي...محرممي...کار غير قانوني نکردم...1 سال و نيم خودم وکنترل کردم بس نبود؟

romangram.com | @romangram_com