#می_گل(جلد_اول)_پارت_384
و بعد از اين اعتراض عاقد هم وارد شد..بعد از سلام و احوال پرسي با بقيه با آرمان سلام و احوال پرسي گرمي کرد و گفت:خب...عروس و داماد کودومن؟
آرمان نگاه معني دار ي همراه با لبخند به مادرش کرد و مي گل و شهروز و که کنار هم ايستاده بودن با دست نشون داد!
مرد مسن نگاهي به آرمان کرد و گفت:همه چيش پاي خودتا....
آرمان:حاج اقا خيالت راحت...من دارم ميگم ديگه..خيالت راحت راحت!
مرد نگاهي به مي گل کرد..فکر کرد سنش کمه...اما به قيافه اش نميخوره به زور پاي اين محرميت نشسته باشه!
بعد از خوندن يه سري مقدمات رو به شهروز کرد و گفت:پسرم براي صيغه يه مهري بايد معين بشه....ميشه خواهش کنم مهر و مشخص کني؟
شهروز که انگار آماده بود خيلي محکم و با همون جذبه ي هميشگيش گفت:بله حاج آقا...يه قطعه زمين!
همه برگشتن با تعجب به شهروز نگاه کردن..و عاقد کلمه ي چي رو هم با تعجب بهش اضافه کرد!
شهروز:يه قطعه زمين حاج اقا!!
عاقد:عقد موقته ها پسرم!!!عقد دائم نيست!!!
-ميدونم حاج آقا!!!
مي گل زير لب گفت:شهروز مسخره بازي در نيار...
شهروز برگشت و با اخم نگاهش کرد...يعني هيچي نگو!!!
romangram.com | @romangram_com