#می_گل(جلد_اول)_پارت_385
عاقد:پسرم بايد بتوني از پسش بر بياي...بعد براي عقد ميخواي چي مهر کني؟
شهروز تو دلش گفت جونم رو اما هيچي به لب نياورد و فقط با حرص عاقد و نگاه کرد....آرمان خوب ميفهميد شهروز الان عصباني ميشه..وقتي حرفي ميزد روش نبايد حرفي زده مبشد..آرمان مطمئن بود تصميمي که گرفته با فکر بوده!!!
آرمان:بخون حاج اقا...خيالتون راحت!
عاقد سري تکون داد و جملاتي رو خوند و بعد از اتمامش تبريک گفت.
-همه دست زدن..يلدا و خاله.ميگل و بوسيدن و آرمان به هر دوشون تبريک گفت!
خاله:فکر کنم امروز جايي دعوتيد..بلند بشيد بريد تا دير نشده و اين بارون ترافيک درت نکرده!!!بعد از اينکه مي گل خدا حافظي کرد و رفت بيرون..خاله خودش و به شهروز رسوند و گفت:من مادر مي گلم....دست از پا خطا کني من ميدونم و تو!!!
-خاله!!!شما که مامان من بودي!!!
-حالا ديگه نيستم!!!گفته باشم..نبينم دختر طفل معصوم و اذيت کنيا!!!
شهروز سرش و پايين انداخت...چشم گفت...هرچند خودشم قصد بدي نداشت...اما حرف خاله مسئوليتش و بالا برد!
توي ماشين هر دو ساکت بودن...مي گل فکر کرد تموم شد...همين چند دقيقه کافي بود تا من و شهروز نسبت ديگه اي با هم پيدا کنيم...حالا ما محرميم...اين خوبه يا بد؟امشب چي ميشه؟نکنه شهروز بهم نزديک بشه....با اين فکر برگشت و با ترس شهروز و نگاه کرد...بلافاصله شهروز با نگاهش غافلگيرش کرد....بعد دستش و گذاشت روي دنده و گفت:دستت و بده به من!
مي گل خجول دستش و جمع کرد و گفت:اين مهر زياد بود!
romangram.com | @romangram_com