#می_گل(جلد_اول)_پارت_382

وقتي شهروز و با پيراهن سفيداستين کوتاه و يه پليور استين حلقه اي مدل اساچ سفيد و قرمز پشت فرمون ماشين شاستي بلندش ديد...دلش ميخواست بپره بغلش کنه...اين شادي براي خودش هم عجيب بود...احساس ميکرد اين اتفاق تو زندگيش اون و از بي کسي در مياره...فکر ميکرد داره صاحب با ارزش ترين موجود روي زمين ميشه....بي خبر از اينکه شهروز اين حس و هزار برابر داره...در و باز کرد و نشست تو ماشين.

-سلام!

-سلام!!خانوم من چطوره؟

دستش و اورد جلو...مي گل هم باهاش دست داد و با شيطنت گفت:هنوز خانومت نيستم!!!

-خبر نداري...از روزي که فهميدم چه حسي بهت دارم خانوممي....!!!

مي گل با تعجب نگاهش کرد و گفت:دارم پشيمون ميشما!!!!

شهروز با سرعت حرکت کرد و گفت:پشيمون بشو ببينم چيکار ميخواي بکني!!!

مي گل فقط لبخند زد....تا مقصد هيچکودوم حرفي نزدن....جلوي در دفتر آرمان ايستادن...حالا ديگه بارون نم نم شروع به باريدن کرده بود!

شهروز پياده شد...شلوار جين تنگش هيکل ورزيده اش و بيشتر نشون ميداد...نيم بوت مشکي براقي هم پاش بود....قبل از اينکه مي گل پاش و بيرون بزاره به سمت مي گل اومد و دستش و گرفت...و کمکش کرد تا پياده بشه.

مي گل به محض اينکه رو زمين ثابت شد...(با اون پاشنه ها راه رفتن براش سخت بود)رو به شهروز گفت:سرما ميخوري...

-گرممه!

حالا داشتن به سمت دفتر حرکت ميکردن!

-کرمته؟؟؟تو اين سرما؟؟من دارم ميلرزم!

romangram.com | @romangram_com