#می_گل(جلد_اول)_پارت_381


-پنجشنبه ساعت 4 بايد دفتر آرمان باشيم...ميام دنبالت!!!



مي گل شرمزده نگاهش کرد...خجالت کشيد..سرش و پايين انداخت و گفت:باشه و دويد تو اتاقش!

روز پنجشنبه ساعت 12 مي گل تعطيل شد....تصميم داشت بره و براي ساعت 4 لباس بخره...خودش خسته شده بود از اينکه همش همون پالتو رو پوشيده بود...تا ساعت 3 درگير خريد يه دست لباس خوب بود..يه پالتو قرمز گرفت با ساپورت مشکي....روسري کوچيک قرمز و مشکي هم خريد....اول فکر کرد همون کفشي که براي نامزدي خريدم ميپوشم..اما بعد پشيمون شد..هوا سرد بود و اسمون هم ابري...فکر کرد اگر برف و بارون بگيره اون کفش اصلا مناسب نيست...پس گشت و يه بوت پاشنه بلند مشکي هم خريد...

با يه دربست خودش و رسوند خونه...دوش گرفت...موهاش و با سشوار خشک کرد..آرايش کرد و لباسهاش و پوشيد....از تيپش خوشش امد...کيف کوچک مشکي رو هم دستش گرفت...با صداي زنگ مبايلش از جا پريد...شماره شهروز بود اول نفس عميقي کشيد بعد گوشي و جواب داد!

-بله؟

-از يکي دو ساعت ديگه گوشي و که بر ميداري وقتي من پشت خطم چي ميگي؟

ميگل که اصلا منتظر يه همچين سوالي نبود متعجب کمي فکر کرد و گفت:چي ميگم؟

-ميگي....جانم؟

مي گل خنده مستانه اي کرد....تو دلش گفت خبر نداري الانم همين و ميگم..فقط تو دلم!اما به زبون اورد:او !او!او!اين محرميت براي اينجور کارها نيستا!!!

-محرميت محرميته..براي اين اينجور کارها و اونجور کارها هم نداره...من دم درم..اگر با همه اتفاقات اين محرميت کنار مياي بدو بيا پايين!

با شنيدن صداي بوق ممتد...کمي به تلفن نگاه کرد...با اشتياق و عشق گوشي و تلفنش و بوسيد....و به سمت در رفت و گفت:حالا ميبيني ميزارم کاري بکني يا نه!!!!....براي اولين بار کفشش و تو اتاقش پوشيده بود...کليدش و برداشت دويد پايين....


romangram.com | @romangram_com