#می_گل(جلد_اول)_پارت_378

-برو به درست برس...بهشم فکر نکن...پنجشنبه ميبينمت!!!



بعد از قطع تماس مي گل خيلي فکر کرد...هم ميترسيد..هم خوشحال بود!!!....فکر کرد نکنه اين محرميت مانع درس خوندنم بشه اما بعد با خدش گفت:مردم با بچه کنکور ميدن قبول مشن...من بايد خودم قوي باشم!!!

تا اومدن شهروز درس خوند...آخر شب بود که شهروز رسيد!!!حسابي خسته بود....چشمهاش سرخ سرخ بود...بدون اينکه اطرافش و نگاه کنه يه راست رفت توي اتاقش...موضوع راضي شدن مي گل و آرمان بهش خبر داده بود...از اين بابت خيلي خوشحال بود هرچند هنوز سر حرفش بود که محرم بودن و نبودن هيچ فرقي نداره...اما فکر کرد وقتي مي گل به اين موضوع اعتقاد داره پس اينطوري راحت تر ميشه ابراز علاقه کرد!

لباسهاش و در اورد و پرت کرد روي تخت...دوش حموم و باز کرد تا حمام گرم بشه...نشست لب تخت و به پنجشنبه فکر کرد...کاش ميشد همون روز نامزدي بگيره...کاش مي گل عشقش و باور داشت...کاش الان عشقش ثابت شده بود و مي گل هم بهش همون حس و داشت...اگر اينطوري شده بود 1 روز هم معطلش نميکرد....امروز خواسته بود بره براي مي گل حلقه بخره که آرمان نذاشته بود!

بلند شد در حمام و باز کرد بخاري که از در بيرون زد احساس کرد روحش و تازه کرد...رفت زير دوش و باز فکر کرد...با اينکار فصل جديدي از زندگيم شروع ميشه....يعني پايبند ميشم؟؟؟يعني گرفتار ميشم؟؟؟يعني متعهد ميشم؟

حالا بشم يا نشم...براي من چه فرقي ميکنه...من که همه گذشته ام و بوسيدم و گذاشتم کنار!حالا چه فرقي ميکنه مي گل صيغه ام باشه يا نباشه!

بعد از بيرون اومدن خوب خودش و خشک کرد...گرمکني پوشيد وزيپ گرمکنش و تا نيمه باز گذاشت...زنجير طلاش روي سينه ستبر و ورزشکاريش نماي خاصي داشت.با اينکه توي استوديو ساندويچ خورده بود اما باز گرسنه اش بود...به دنبال يه غذاي خوب با دستپخت مي گل راهي آشپزخونه شد!

مي گل که فکر کرده بود شهروز ديگه از اتاقش بيرون نمياد رفت بيرون تا قابلمه رو بزار تو يخچال...فکر کرد..حتما غذا نميخوره که رفت تو اتاقش و بيرون نيومد ديگه!!

قابلمه رو توي يخچال گذاشت اما با شنيدن صداي در اتاق شهروز به سمت اتاقش دويد...خجالت ميکشد از اينکه باهاش روبرو بشه...فکر کرد اگر خاله بهش گفته باشه الان چه فکري ميکنه؟؟؟از روبرو شدن باهاش شرم داشت...اما با برخورد به چيزي افکارش متوقف شد...چند ثانيه همونطور موند....شهروز هم در حالي که مي گل و با عشق تو بغلش گرفته بود به اون که حالاصورتش رو سينه لخت شهروز بود و شوکه شده و تکون نميخورد نگاه کرد...بعد از چند ثانيه مي گل سرش و بلند کرد و تو چشمهاي شهروز نگاه کرد..فاصله قديشون زياد بود شهروز عاشق اين فاصله قدي بود..نميدونست چرا هميشه دوست داره تو چشمهاي مي گل از بالا نگاه کنه!

-کجا با اين عجله؟

-ميرفتم تو اتاقم!

-چه خبره؟

romangram.com | @romangram_com