#می_گل(جلد_اول)_پارت_379
کجا؟-
-تو اتاقت!؟
-هيچي!
شهروز رهاش کرد خيلي دلش ميخواست ببوستش اما خودش و کنترل کرد...با خودش گفت:فقط 2 روز ديگه...تازه دو روز هم کمتر!!!!
-غذا چي داريم؟
اين و گفت و به سمت آشپزخونه رفت...مي گل هم دنبالش حرکت کرد در حالي که از درون دگرگون اين تماس بود و گفت:مگه غذا نخوردي؟؟؟من فکر کردم تا اين وقت شب بيروني حتما غذا هم خوردي..
-خوردم..اما اين ساندويچها کفاف شکم من و نميده.....من عاشق برنجم...اصلا برنج نخورم انگار هيچي نخوردم!!!
مي گل در حالي که براي شهروز غذا گرم ميکرد گفت:ولي من بارها ديدم شبها برنج هم نميخوري!!!
-اون براي وقتهاييه که زياد کار نکردم....تازه هيجان هم ندارم....
-هيجان چي داري؟
-براي پنجشنبه!!!
مي گل فکر کرد نامزدي و ميگه خيلي کودکانه فکر کرد و گفت:مگه تا حالا نامزدي نرفتي؟
romangram.com | @romangram_com