#می_گل(جلد_اول)_پارت_350
شهروز برگشت نگاهي به مي گل کرد...با اينکه فکر ميکرد اونجا جاش امن تره و بهتر ممکنه بهش برسن اما دلش نميومد ازش جدا بشه!
-نه آرمان....نميتونم تنهاش بزارم...کاش مامان تو بياد بريم اونجا....
ارمان نگاه عاقل اندر سفيهي بهش انداخت و گفت...خب تو بيا خونه ما!!!
-نه بابا من نميتونم جاي ديگه بمونم ميدوني که!!!
-آره ميدونم....اما ميل خودته.....به نظر من بهتره مامان از مي گل نگهداري کنه!!!حداقل امشب و....
شهروز کلافه دستي روي لبهاش کشيد و گفت:خيلي خب باشه!!!
جلوي در خونشون نگه داشت...مي گل بر اثر داروهاي آرامبخش خواب بود..همينجوري که خوابش سنگين بود واي به حال اينکه دارو هم استفاده کرده بود...شهروز بغلش کرد و بردش تو!!
خاله ايران متظرشون بود....با چشمهاي نگران گفت:خوبيد؟؟؟چي شد؟؟؟
آرمان:ميگم برات مامان....
خاله ايران توي اتاقي رفت و تختي و براي مي گل آماده کرد..اون و خوابوند از دم کرده ي گل گاو زبون براي شهروز و آرمان اورد و ازشون خواست تا بخورن....
ا
شب تا صبح شهروز در اثر خستگي و خوردن اون دم کرده خوب خوابيد...مي گل هم تحت تاثير داروها خوابيد...هرچند تا صبح چندين بار با جيغ از خواب پريد..اما خيلي سريع خاله ايران آرومش کرد ...
romangram.com | @romangram_com