#می_گل(جلد_اول)_پارت_349
آرمان:چيزي نشده...رفتم يه سري کار اداري بکنم..اما نصف شبي هيچ کس نيست که بشه کاري کرد...فردا صبح ميام کارهارو رديف ميکنم!هر چند فردا هم جمعه است ولي ميشه يه کارايي کرد!
چند دقيقه بعد سرمش تموم شد...شهروز کاپشنش و که از تو خونه به مي گل داده بود تن مي گل کرد...دستهاش و دور بازوهاش حائل کرد و در حالي که آرمان هم پشت سرشون حرکت ميکرد به سمت ماشين رفتن...اگر فردا آرمان ميتونست با پارتي بازي کارهاي اداري و درست کنه...روز سحتي در پيش داشتند
توي ماشين مي گل و خوابوندن رو صندلي عقب...
شهروز:آرمان تو ماشين داري؟
-نه!!!ماشين روش گل بود وقت نبود بکنمش با آژانس اومدم!
-پس بيا با هم بريم.
بعد از اينکه مي گل و سر راه به بيمارستاني بردن و به دکتر نشون دادن و آمپولهاي تقويتي و يک آرامبخش براش زدن و مقداري آمپول تقويتي و آرامبخش هم گرفتن به سمت خونه آرمان حرکت کردن...مي گل بي تابي نميکرد..اما از نظر شهروز اين بد بود...شهروز ترجيح ميداد مي گل بيتابي و گريه کنه تا اينطوري گوشه گير و ساکت بشه..از اين حالش ميترسيد....البته اون موقع در اثر دارو آرامبخش خوابيده بود.
آرمان:يه چيزي بگم نه نميگي؟
-چي؟
-امشب بزار مي گل بياد خونه ما....از خودم نميگم مامانم گفت...راست ميگه 2 تا خانوم همديگه رو بهتر درک ميکنن...
-نه!!!يهو حالش بد ميشه!
-مثل اينکه يادت رفته مامانم پرستار بوده!
romangram.com | @romangram_com