#می_گل(جلد_اول)_پارت_351
صبح وقتي شهروز چشم باز کرد آرمان روي رختخوابي که ديشب پايين تختش انداخته بود نديد....قبل از اينکه بيرون بره به مبايلش زنگ زد..
-بله؟
-کجايي؟
-پزشک قانوني...کارهاش و درست کردم..ميخواين امروز دفنش کنيد؟
-نميدونم
-يعني چي نميدونم؟؟؟
-آرمان من چي بگم؟؟؟من اصلا نميدونم بايد چيکار کنم...
-نگه داشتنش هم گناه داره هم کار بيهوده ايه...به مامان زنگ ميزنم مي گل و آماده کنه!!!
آرمان که از صداش معلوم بود خيلي عجله داره گوشي و قطع کرد...شهروز هم شوکه همين کار و کرد!با صداي تقه اي به در گفت:بله؟
خاله ايران:پسرم بيا صبحانه بخور...
-چشم خاله!!
از خدا خواسته لباس پوشيد و پريد بيرون...اولين چيزي که با چشم دنبالش گشت مي گل بود...مي گلي که روي مبلي نشسته بود به نقطه اي خيره شده بود...با وارد شدن شهروز سرش و به سمت شهروز برگردوند..لبخندي از روي رضايت زد.....صبح وقتي بيدار شده بود و ديده بود شهروز نيست و تو خونه اي غريبه است فکر کرده بود شهروز هم تنهاش گذاشته....البته بعد از ديدن خاله ايران کمي آروم شده بود ولي همه وجودش شهروز و ميطلبيد...با ديدن شهروز از جاش بلند شد ...
romangram.com | @romangram_com