#می_گل(جلد_اول)_پارت_344
مي گل همونطور که هنوز دستش جلوي دهانش بود سرش و بلند کرد و به مرد نگاه کرد.
-خودشه؟؟؟ميشناسيدش؟؟
مي گل فقط سر تکون داد.... و دوباره نگاهش و به صورت بي جون ترگل دوخت...اما اين نگاه آخر بود..مرد دوباره صورتش و پوشوند و با يک حرکت تخت و هول داد سر جاش و در و بست و به سمت بيرون حرکت کرد!
مي گل که احساس ميکرد روي هوا راه ميره با عجله دنبالش حرکت کرد..فکر ميکرد اگر دير کنه در و روش ميبنده و مجبور اونجا بمونه!قبل از اينکه بيرون بره برگشت و به جايي که تر گل خوابيده بود نگاه کرد...زير لب زمزمه کرد...دلم برات تنگ شده بود ترگل!
اما با صداي مرد نتونست ادامه بده..
-بيايد بيرون لطفا!!
مي گل به بيرون قدم گذاشت...احساس ميکرد از کمر به پايينش و حس نميکنه..اما چطوري حرکت ميکرد خودشم نميدونست....قدمهاش ناموزون بود...شهروز و ارمان و انتهاي سالن تار ميديد....اشکش بالاخره سرازير شد.....
حالا ديگه واقعا تنها شدم.....مي گل ديگه تويي و هيچکس و خدا....ديگه ترگلم نسيت...حتي جسمش تو اين دنيا..همون چيزي که بهت دلگرمي ميداد....ديگه فکر اينکه يه روز سرش به سنگ ميخوره و بر ميگرده هم مسخره است...اون ديگه بر نميگرده!
حالا رسيده بودن به شهروز و آرمان....آرمان وقتي مي گل و ديد که از اتاق بيرون اومد به شهروز گفته بود...حالش خوب نيست...اگر بيهوش شد نترسيا!!
-از کجا ميدوني؟؟؟
romangram.com | @romangram_com