#می_گل(جلد_اول)_پارت_343
آرمان:من وکيل خواهرشم!
-نخير نميتونيد...فقط بستگان نزديک....در غير اين صورت هم نميتونستيد..خانومها رو فقط خانوم ميتونه شناسايي کنه!
بعد رو به مي گل کرد و گفت:دنبالم بيايد و به سمت انتهاي راهرو حرکت کرد!
مي گل يک دستش و روي سينه اش گذاشت ...احساس ميکرد نميتونه خوب تنفس کنه...دستش ديگه اش و تو دست شهروز گذاشت....ميگم گذاشت چون شهروز دستش و نگرفته بود...دستش و برد سمت دست شهروز و اون و به زور توي دست شهروز جا داد..شهروز فشار آرومي به دست مي گل اورد و بهش لبخند اطمينان بخشي زد!
آرمان:برو ديگه...ازش جا نموني...
مي گل لرزي کرد...مثل همون وقتها که ميگن انگار عزراييل از پشتمون رد ميشه و بعد با قدمهاي بلند سعي کرد فاصله اش رو با اون مرد کم کنه!!!..مردي که حالا روبروي دري ايستاده و منتظر مي گل بود!
مي گل به در رسيد..مرد در و باز کرد...مي گل احساس کرد چيزي تو بدنش فرو ريخت...از رفتن به اون اتاق خوف داشت...برگشت و به آرمان و شهروز که خيلي ازشون دور شده بود نگاه کرد..از همونجا هم ميتونست نگاه اطمينان بخش ارمان شهروز و حس کنه...
-چرا ايستاديد؟
مي گل دنبال مردي که قد کوتاهي داشت و لاغر اندام بود حرکت کرد....از جلو يخچالهاي فلزي که ميگذشت حالش بدتر ميشد..از فکر اينکه تو هر کودوم از اينها يه مرده است به خودش لرزيد...قدمهاش و تند تر کرد و به مرد نزديکتر شد...شايد اگر چاره داشت دستش رو هم ميگرفت...با ايستادن مرد جلوي يکي از اين قبرهاي يخي ايستاد...نفسش تو سينه حبس شد!خدايا....کمک کن...فقط کمک کن تا به شهروز ميرسم به هوش باشم....
مرد لاغر اندام دست برد و قفل يخچال و باز کرد...مي گل نا خودآگاه دستش و روي دهانش گذاشت و فشار داد...نميدونست براي چي؟؟؟براي اينکه جيغ نزنه يا اينکه بالا نياره؟با کشيده شدن تخت روي ريل مي گل يه قدم به عقب برداشت!با برداشته شدن پارچه از روي صورت ترگل !مي گل صداش و تو گلو خفه کرد و همين باعث شد صداي ضعيفي از تو گلوش در بياد!
چشم از ترگل برنداشت به صورت ورم کرده و کبودش نگاه کرد...پس کوش اون زيبايي هميشگي؟پس کوش اون جذابيتي که تر گل و به کثافت کشوند؟؟؟پس کوش اون لوندي که ترگل بهش غره شده بود و ادعا داشت هيچ پسري ازش نميتونه بگذره؟حالا کوشن اون پسرها؟
-خانوم...خانوم.!!!
romangram.com | @romangram_com