#می_گل(جلد_اول)_پارت_345


-از راه رفتنش...از تجربه ام....!!!

پس شهروز آماده بود...اما وقتي مي گل بهشون رسيد شهروز ترسيد...مي گل سياهي چشمهاش نبود....و يک قدم مونده به شهروز بيهوش شد و افتاد! قبل از اينکه به زمين برخورد کنه شهروز گرفتتش....آرمان به سمت اب سرد کن رفت مقداري اب تو ليوان ريخت و همرو روي صورت مي گل خالي کرد....مي گل تکون نخورد...شهروز داد زد:آرمان چش شد؟

-مگه من دکترم...اون آقايي که کنارشن بود گفت:بياريدش بالا..فشار عصبيه...بياريد پزشک ببينتش!

شهروز دست برد و مي گل و تو آغوش کشيد..مثل همون روزي که تو تنگه واشي پاش شکست اما اينبار يه تفاوت داشت...اينبار مي گل برخلاف دفعه قبل که خودش هم دستش و دور گردن شهروز حلقه کرده بود..سرش و بالا گرفته بود . مقداري از وزنش و نگه داشته بود اينبار بيهوش کامل..در حالي که سرش از پشت به سمت زمين خم شده بود و شالش از سرش افتاده بود و موهاي بلندش روي هوا تاب ميخورد!دست هاش از دو طرف اويزون بود و در اثر قدمهاي سريع و بلند شهروز بالا و پايين ميشد...هروز پله هارو دو تا يکي کرد...مرد به سمت اتاقي راهنماييشون کرد..بدون اينکه در بزنن وارد شدن..پرستاري با رپوش سفيد از جاش بلند شد و قبل از هز حرفي گفت:چيزي نيست...عاديه..!!!

شهروز مي گل و روي تخت نشوند... پرستاري که اونجا بود اکسيژني به مي گل وصل کرد..فشارش و گرفت..هرچند کار عبثي بود چون بدون اين کار هم ميشد فهميد فشارش پايين...انژوکتي توي دستش زد سرم و بهش وصل کرد و چند تا امپول پي در پي توي سرمش تزريق کرد...سرعت حرکت قطره هارو زياد کرد....چند دقيقه بعد مي گل چشمهاش و باز کرد!شهروز از جاش بلند شد و دستش و گرفت.آرمان که بيرون اتاق قدم ميزد سرکي داخل اتاق کشيد و وقتي ديد شهروز بالاسر مي گل تونست حدس بزنه مي گل به هوش اومده!

رفت داخل....

-مي گل:من کجام؟

شهروز برگشت و به ارمان نگاه کرد..يعني چه جوابي بدم؟؟ميترسيد بگه کجاس و با ياد آوريش باز حالش بد بشه....اما با اومدن پرستار اين سوال بي جواب موند

پرستار:دورش و خلوت کنيد....سرعت سرم و کم کرد...

مي گل:سردمه!!!

پرستار که انگار ارث باباش و ازشون ميخواست رو به شهروز گفت:يه چيزي بکش روش!

و قبل از اينکه شهروز چيزي بگه باز دستگاه فشار و برداشت و فشار مي گل و گرفت


romangram.com | @romangram_com