#می_گل(جلد_اول)_پارت_319
-شهروز با همون لباسها رفت و روي کاناپه دراز کشيد..دستش و گذاشت زير سرش و به سقف خيره شد!چرا نميتونست به مي گل ثابت کنه اين هوس نيست؟؟؟يا شايد هم مي گل خودش و زده بود به اون راه!!!!کلافه بود...اين همه رابطه...حالا تو رابطه با يه الف بچه مونده بود!
-فرداي اون روز توي استوديو بود که مبايلش زنگ خورد...آرمان بود.فکر کرد زنگ زده ببينه مي گل مياد يا نه اما وقتي صداي پر استرسش و شنيد سراسيمه گفت:چيزي شده ارمان؟
--شهروز ترگل خودکشي کرده!
--کرده که کرده...کي به تو خبر داد؟
--تو زندان بود بابا...هر چند وقت يه بار ميرفتم ازش خبر ميگرفتم.....ا مروز رفته بودم زندان براي يکي از موکلهام...گفتم يه خبري هم از اون بگيرم..گفتن خود کشي کرده بردنش بيمارستان!
--خب بايد چيکار کنيم؟
--نميخواي به خواهرش بگي؟؟؟
--نه!!!نه!!!مي گل نبايد بفهمه...اون داره درس ميخونه روش تاثير ميزاره!
--بفهمه بهش نگفتيم ناراحت نميشه؟؟؟
--بهش ميگيم ما هم نميدونستيم..چه دليلي داره بگيم ما خبر داشتيم؟
--خودت ميدوني....
--حالا حالش چطوره؟؟؟
romangram.com | @romangram_com