#می_گل(جلد_اول)_پارت_318
--آره...من به تو حس دارم.....تو هم به من حس داري....اما اين حسها فرق ميکنه....من دوستت دارم و تو فقط به فکر همخواب شدن با مني!
--شهروز با حرص از روي تخت بلند شد ايستاد...خواست چيزي بگه اما خودش و کنترل کرد.دوباره نشست سر جاش و گفت:يه چيزي بپرسم؟
--شهروز من دارم درس ميخونم!
--شهروز با وجود عصبانيتي که داشت سعي کرد به خودش مسلط باشه...دستش و روي جزوه مي گل گذاشت و نذاشت بازش کنه و گفت:يه سوال ازت بپرسم بعد ميرم.
-مي گل برگشت به چشمهاي پر از خواهش شهروز نگاه کرد..اين چشمهارو هيچ وقت اينطوري نديده بود....چشمهاش يه برق خاصي داشت...نا اميدي توش موج ميزد...وقتي ديد اون هم داره خيره به چشمهاش نگاه ميکنه گفت:بپرس!
--تو فکر ميکني بوسه ي اون شب من از روي هوس بود؟
-مي گل نگاهش و از شهروز گرفت و گفت:اوهوم!
-شهروز دستش و زير چونه مي گل گذاشت و گفت:تو چشمهام نگاه کن جواب بده!
-بعد دوباره تکرار کرد:فکر ميکني از روي هوس بود؟
-مي گل تو چشمهاي شهروز نگاه کرد و با سختي تونست بگه:آره!
--پس تو هم حست دوست داشتن نيست و هوسه!!!چون تو هم بي ميل نبودي..مطمئن باش اگر بودي مقاومت ميکردي..اما تو هم خواستي....ولي باشه....اگر فکر ميکني احساس من هوس و مال تو نه!!!من ديگه کاري نميکنم که تو بزاريش پاي هوس...
-در حالي که از جاش بلند شد و به سمت در رفت انگشت اشاره اش و رو به مي گل گرفت و گفت:فقط اميدوارم فرق بين هوس و عشق و بدوني!!!
-از اتاق بيرون رفت و در و کوبيد به هم!باز مي گل افکارش پراکنده شد..زير لب غر زد..داشتم درسم و ميخوندم...اومد حواسم و پرت کرد!!!
romangram.com | @romangram_com