#ملودی_زندگی_من_پارت_182

لبخند زدم و گفتم:

- مرسی.

هوا سرد شده بود؛ سرد که بود اما هوا سوزدار شده بود.

- بچه ها شما سردتون نیست؟ من میرم داخل، نمیاین؟

دخترا گفتن:

- چرا مام سردمون شده؛ اومدیم.

از جامون بلند شدیم و قدم زنان رفتیم تو ویلا. کنار شومینه نشستیم تا گرم بشیم. دستمو جلو بردم و گذاشتم گرماش تو بدنم تزریق بشه.

آرامیس کنارم روی صندلی چرم خنک و نرم کناری من نشست و مثل من دستشو جلوی شومینه گرفت.

آرامیس سرشو سمتم چرخوند و گفت:

- دختر تو چه صدایی داری!

سرمو کج کردم و به نیم رخش نگاه کردم.

- لطف داری.

ملینا: صدای باز و صافی داره. صداش عالیه، با آرشامم که خوند خیلی باحال شدا نه بچه ها؟

آرامیس به ملینا که سمت راستم رو کوسن بزرگ کنار شومینه نشسته بود نگاه کرد و با سر حرفشو تایید کرد.

آرامیس: اوهوم، ترکیب صدای جالبی بود.

روژین: خوبه خوبه، کم از خواهرت تعریف کن.

روژین سمت چپ ملینا و دور از من روی کون نشسته بود و دستشو جلو آتیش گرفته بود و می مالید.

روژین: اما جدا صدات حرف نداره.

پاهامو دراز کردم و به تکیه گاه شومینه چسبوندم.

- مرسی، مرسی، مرسی.

آرامیس: خواهش خانوم!

خمیازه ای کشیدم و گفتم:


romangram.com | @romangram_com