#ملیسا_پارت_195
پیپ و چندتا پیراهن مردونه، خدایی هم سلیقش محشر بود. واسه مادرجون هم انواع لوازم آرایش و دو دست لباس مجلسی سنگین و شیک.
- خب دیگه، شب خوش.
- اِ، هنوز اون چمدون رو باز نکردی.
- شرمنده مامان، اونا خصوصیه.
- اوه، داره کم کم حسودیم میشه.
- فداتون بشم. خسته شدین امروز، برین بخوابین دیگه.
- وا؟ خستگی کجا بود؟
رو به مادرجون گفتم:
- حالا چه عجله ای واسه خوابیدن دارین؟
مادرجون با خنده شونه هاش رو بالا انداخت و گفت:
- من که عجله ندارم، این آرشامه که عجله داره ما بریم بخوابیم.
بعد هم همراه آقاجون زدن زیر خنده.
"واقعا که، انگار نه انگار، یه ذره شرم و حیا ندارن."
آرشام بی حوصله روی تخت دراز کشید.
مادرجون رو به من و آقاجون گفت:
- بهتره از اتاق بریم بیرون، بچه ام خسته س.
با خوشحالی سرم رو تکون دادم و گفتم:
- آره، راست می گین. شب بخیر آرشام جون.
قبل از این که یه قدم بردارم، آرشام دستم رو کشید و گفت:
- تو کجا؟
- زشته، دستم رو ول کن.
- من تا سوغاتیات رو ندم که خوابم نمی بره.
مادرجون پوفی کشید.
پدرجون رو به مادرجون گفت:
- بهتره بریم بخوابیم عزیزم.
مادرجون زیر چشمی نگاهم کرد. "حالا چه خاکی باید تو سرم بریزم؟"
@romangram_com