#ملیسا_پارت_196

- آرشام عزیزم، میشه یه لحظه بیای تو اتاقم؟ کارت دارم.
آرشام مشکوک نگاهی به مادرجون کرد و همراهش از اتاق خارج شد. پدرجون رو به من گفت:
- معلومه این جا چه خبره؟
- نمی دونم.
آره خب، یه دروغ مصلحتی بهتر از گفتن این بود که پسرت رو امشب نمی خوام تو اتاق راه بدم.
بعد از بیست دقیقه که مسواک زده بودم و مشغول شونه زدن موهام بودم، در اتاقم زده شد.
- بفرمایید.
آرشام وارد شد و در رو پشت سرش بست. چشماش شدیدا عصبانی بود. سریع به سمتم اومد و بازوهام رو محکم گرفت. در حالی که سعی می کرد صداش بالا نره گفت:
- تو راجع به من چی فکر کردی؟ هان؟ یعنی انقدر برات غریبه هستم که از مادرم کمک می خوای تا پیشت نباشم؟
- آرشام ...
- ساکت شو ملیسا. من تو رو راحت به دست نیاوردم، خودتم خوب می دونی چقدر دوستت دارم، اما الان فهمیدم دید تو به من یه آدم بواله*و*سه! تو، توی احمق به جای این که به خودم بگی آمادگی نداری و منو قانع کنی، ازم فرار می کنی؟ خودت رو پشت مادرم مخفی می کنی؟ تو فکر کردی می ذارم اولین رابطمون از روی اجبار باشه؟
- بسه آرشام، بذار منم حرف بزنم. آره، درست حدس زدی، دیدم بهت همونه که گفتی. می دونی چرا؟
یه کم مکث کردم که ولوم صدام رو کمی پایین تر بیارم.
- برای این که تا حالا هر چی از تو به من رسیده اجبار بوده، ازدواجمون، دادن چک و سفته ها بهت اونم دو برابر. یادت میاد چه جوری از شر ازدواج باهات خلاص شدم وقتی مامانم در مقابلم موضع گرفته بود؟ هوم؟ با فرستادن یه دختر تو بغلت، به همین راحتی. تو ...
- خفه شو ملیسا، بسه.
روی تخت نشست و سرش رو بین دستاش گرفت.
- دوستت داشتم. آره، من خر دوستت داشتم و دارم. هر کاری کردم اصلا منو ندیدی. اصلا دلیل این که ازم متنفری رو درک نمی کنم، تو حتی منو نمی شناسی چطور می تونی ...
وسط حرفش پریدم و گفتم:
- جالبه، نمی دونستم واسه شناخت اول باید با هم به اجبار ازدواج کنیم و بعد ...
این بار اون بین حرفم پرید و گفت:
- آره، اجبار بود، واست اجبار بود. تو حتی به من فرصت ندادی خودم رو بهت بشناسونم، از اول خودت بریدی و دوختی.
لحنش رو ملایم کرد و به سمتم اومد.
- من دوستت دارم ملیسا، تو همه ی زندگیمی!
بغلم کرد و خودش روی تخت نشست و منو روی پاهاش نشوند.
- بهم فرصت بده، باشه عزیزم؟ حالا یه ب*و*س خوشگل بده به عمو.
و بعد لباش رو محکم روی لبام گذاشت.

@romangram_com