#ملیسا_پارت_194
- بابا؟
- کوفت!
آرشام بی توجه به فحش پدرجون رو به مادرجون گفت:
- حالا چی شده بود که همدیگه رو بغل کرده بودید؟ خوبه من از مسافرت رسیدم شما دلتون واسه هم تنگ شد!
- حسود نشو بچه. کادوهامون رو بده که خیلی خوابم میاد.
- ای وای مامان واسه شما که کادو یادم رفت.
- آره دیگه، زن گرفتی، مامان می خوای چی کار؟
- آ آ، مادر شوهر بازی نداشتیما!
مادرجون به طرز خنده داری ایشی گفت و روی تخت نشست.
- حالا چرا قهر می کنی مادر من؟ شما جون بخواه من دربست نوکرتونم.
پدرجون گوش آرشام رو گرفت و با حرص گفت:
- هوی بچه، از عشق و اینایی که گفتی می گذرم؛ ولی از این که پا تو حیطه وظایف من گذاشتی نه، نمی گذرم.
- خیلی خب بابا، بچه که زدن نداره.
بعد هم به سمت من برگشت و گفت:
- تو چرا انقدر ساکت و مظلوم شدی؟ نکنه غریبی می کنی؟
پدرجون با خنده گفت:
- چی چی رو مظلوم شده؟ همچین که پاش تو خونه می رسه یه جورایی خونه بمب!
آرشام با خنده به سمتم برگشت و تو یه حرکت محکم بغلم کرد و گفت:
- عاشق همین کاراشم.
- اهم، ما این جا بوق نیستیما!
آرشام با خنده ولم کرد و آروم تو گوشم زمزمه کرد:
- یه بار جستی ملخک، دوبار جستی ملخک، آخر تو دستی ملخک!
نگاه نگرانم رو تو چشمای مادرجون دوختم. مادرجون گفت:
- خب اول کدوم چمدون رو باز می کنی؟
آرشام دستم رو گرفت و روی تخت نشست. به تبعیت از اون منم نشستم و پدرجونم روی مبل راحتی نشست.
- خب، اول کادوی بهادری بزرگ.
@romangram_com