#ملیسا_پارت_193

- ملیسا خانم از بس یه دوره آرشام ملیسا ملیسا کرد، نسبت به اسمتون حساسیت گرفتم، خیلی دوستون داره، امیدوارم خوشبخت بشید.
فقط زمزمه کردم:
- ممنون.
درسته حرف زدنش رو صمیمی کرده بود، اما نگاهش اون قدر چشم چرون بود که از بودنش کنارمون اصلا راضی نبودم.
بالاخره مهمونی با اخم و تخمای دخترعموهای آرشام و نگاهای هیز فرشاد بهادری تموم شد و مصیبت منم تازه شروع شد. فکر طی کردن یه شب کنار آرشام لرزه بر تنم می انداخت. مامان و بابا زودتر از همه به بهونه قرصای مامان رفتن و من بعد از رفتن مهمونا سریع شب بخیر گفتم و به اتاقم رفتم. چند دقیقه ای از تعویض لباسم نگذشته بود که در اتاقم زده شد. برای اطمینان در اتاق رو قفل کرده بودم. جوابی ندادم و دستگیره چند بار بالا پایین رفت. با شنیدن صدای مادرجون از خجالت آب شدم. سریع حولم رو برداشتم و در رو باز کردم. مادرجون نگاهی مشکوک بهم انداخت و گفت:
- آرشام ازمون خواست بیایم تو اتاق تو تا سوغاتی ها رو بهمون بده. اگر چه من گفتم بهش خسته س و بذاره واسه فردا؛ ولی اصرار کرد امشب بده تا کادوی پدرش رو هم شب تولدش بهش بده، اما انگار اینا فقط بهونه بوده.
و به قفل در اشاره کرد.
خجالت رو کنار گذاشتم و گفتم:
- مادرجون میشه تا بقیه نیومدن ازتون یه خواهشی بکنم؟
مادر جون سری تکون داد و من سریع گفتم:
- من آمادگی ندارم. خب راستش هنوز احساس نمی کنم که ازدواج کردم، به زمان احتیاج دارم. اگه امشب آرشام بخواد تو این اتاق بخوابه ... خب من ...
- متوجه شدم، اما این مسائل بین زن و شوهره و من نمی تونم دخالت کنم.
- اون روی حرف شما حرف نمی زنه.
- اما ...
وسط حرفش پریدم و چشمام رو شکل گربه شرک کردم و ملتمسانه گفتم:
- مادرجون؟!
مادرجون خندش گرفت و گفت:
- باشه، سعیم رو می کنم، اما این پسره آتیشش خیلی تنده.
و بعد آروم تر گفت:
- بمیرم واسه دل بچم.
با خنده گفتم:
- نداشتیما، مادر شوهر بازی؟
بغلم کرد و حرفی نزد.
- سلام بر عشقای خودم.
از بغل مادرجون بیرون اومدم و به سمت در برگشتم. آرشام در حالی که با دو تا دستاش دوتا چمدون رو می کشید وارد اتاق شد و پشت سرش پدرجون با اخم تصنعی وارد شد و گفت:
- چی چی رو عشقای من؟ هنوز نرسیده صاحب شدی؟

@romangram_com