#ملیسا_پارت_183

همون موقع موبایل پدرجان زنگ خورد.
صدای بقیه رو نمی شنیدم و فقط تموم وجودم چشم شده بود و اون رو می دیدم. شاید این آخرین دیدار ما می بود، پس باید یه دل سیر نگاهش می کردم، اگرچه من هیچ وقت از دیدنش سیر نمی شدم.
با قرار گرفتن پدرجون در مسیر نگاهم به خودم اومدم.
گوشیش رو مقابلم گرفت و گفت:
- دخترم آرشامه، نگرانت شده.
گوشی رو گرفتم و تو دستای سردم فشارش دادم.
ندیدم متین و حالتاش رو، ولی صدای پر حرص مائده رو شنیدم که گفت:
- دیدیش که، دیدی که کاملا سالمه؟ پس برو دیگه.
گوشی رو به گوشم چسبوندم. بغض باعث شده بود که صدام یه کم گرفته بشه.
- سلام.
صدای نگران آرشام رو از اون طرف خط شنیدم.
- ملیسا؟ عزیز دلم خوبی؟
- بله، ممنون.
- چی کار کردی با خودت؟
بغضم شکست از نامردی همسرم. تازه بعد از همه ی اون بلاهایی که خودش به سرم آورده، بهم میگه چی کار با خودم کردم. همون زمان بود که پدرجون از جلوم کنار رفت و نگاه خیسم تو نگاه عصبی و سرگردون متین قفل شد.
- الو ملیسا؟ داری گریه می کنی؟
پوزخند زدم، اگه گریه نکنم جای تعجب داره.
متین نگاهش رو از من گرفت و از اتاق بیرون رفت و صدای گریه ی منم متقابلا بلند شد، به حدی که پدرجون گوشی رو از دستم گرفت و به آرشام گفت:
- الان حال ملیسا خوب نیست، بهتر شد باهات تماس می گیرم.
اون قدر گریه کردم که علاوه بر شمای دوستام، چشمای پدرجونم غرق اشک شد. هر کدوم به طریقی سعی در آروم کردن من داشتن در حالی که همشون می دونستن آروم بخش دلم کیه و الان کجاست.
***
خدا رو شکر مهموناشون رفته بودن و پدرجون و مادرجونم اون قدر شعور داشتن که درک کنن حالم خوب نیست و ازم سوالی نپرسن. دو روز بعدش به اصرار پدر جون یه مگان مشکی پسندیدم و اون برام خریدش. تو این مدت به بچه ها هر روز بهم زنگ می زدن و جویای احوالم بودن، اما حرفی از متین نه زده می شد و نه من جرات پرسیدن داشتم، اما این طور که از صحبتای مائده توی رستوران مشخص بود احتمالا دو روز پیش متین به خواستگاری سحر رفته، سحرم که از خداش بود. وای خدای من دارم دیوونه می شم. از طرفی آرشام دو ساعت به دو ساعت زنگ می زد و حالم رو می پرسید که با شنیدن صداش حالم بدتر می شد. داشتم با پدرجون شوخی می کردم که گوشیم زنگ خورد. با دیدن اسم متین روی گوشیم نزدیک بود از تعجب شاخ دربیارم. گوشی رو که برداشتم بهم مهلت حرف زدنم نداد.
- سلام خانم احمدی اگه میشه ...
یه کم مکث کرد و ادامه داد:
- امروز ساعت چهار عصر همون پارک همیشگی بیاید.
قطع کرد و من بهت زده به گوشیم خیره شدم. برای یه لحظه شک کردم نکنه توهم فانتزی زدم که متین باهام تماس گرفته، اما با چک کردن تماسای دریافتی مطمئن شدم.

@romangram_com