#ملیسا_پارت_184
پدرجون گفت:
- اتفاقی افتاده؟
لبخندی زورکی زدم و گفتم:
- نه بابا، چه اتفاقی؟
بعدم نشستم جلوی تلوزیون و الکی بهش نگاه کردم در حالی که تموم فکرم پیش متین و قرار ملاقاتش چرخ می خرد.
***
ساعت سه بود که آمده شدم. دیگه طاقتم تموم شد از بس به ساعت روی گوشیم نگام کردم. پدرجون و مادرجون توی اتاقشون چرت بعد از ناهار رو می زدن که از خونه خارج شدم. سه و ده دقیقه رسیدم و با دیدن ساعت آه از نهادم بلند شد. حالا من با این ساعتی که جون می کند تا پنج دقیقه بگذره چی کار کنم؟ الکی تو پارک قدم می زدم که اونم رسید. با تعجب به ساعتم نگاه کردم، سه و بیست دقیقه! گفتم انقدر سریع زمان نمی گذره. منو دید و به سمتم اومد. بدون این که نگاهم کنه گفت:
- سلام. معذرت می خوام مزاحمتون شدم.
- سلام. اشکالی نداره. اتفاقی افتاده؟
- نه. خب من ...
مکث کرد.
- ببینید خانم احمدی، راستش مائده بهم گفت که علت این که حالتون بد شد چی بود.
"ای مائده دهن لق!" از خجالت سرخ شدم. متوجه حالم شد چون گفت:
- می خواید بریم یه نوشیدنی بخوریم؟
حرفی نزدم. حرکت کرد و منم مثل جوجه پشت سرش راه افتادم. ایستاد و نزدیک بود با دماغ برم تو کمرش که خودم رو کنترل کردم.
- کافی شاپش بسته س.
- آره خب، کدوم آدم عاقلی ساعت سه و نیم می ره کافی شاپ؟
- بهتره بریم دو تا خیابون بالاتر.
سوار ماشینش شد و منم به عادت گذشته نه چندان دور جلو نشستم. به خودم که اومدم ماشین راه افتاد. ضبط رو پلی کرد و تا اون جای منو با این آهنگ سوزوند.
"من و تو دو تا پرنده تو قفس زندونی بودیم / جای پر زدن نداشتیم ولی آسمونی بودیم
ابر و بارونو می دیدیم اما دنیامون قفس بود / چشم به دور دست ها نداشتیم همینم واسه ما بس بود
اما یک روز اونایی که ما رو با هم دوست نداشتن/ تو رو پر دادن و جاتم یه دونه آینه گذاشتن
من خوش باور ساده فکر می کردم رو به رومی / گاهی اشتباه می کردم من کدومم تو کدومی
با تو زندگی می کردم قفس تنگ و سیاهو / عشق تو از خاطرم برد عشق پر زدن تا ماهو
اما یک روز باد وحشی رویاهامو با خودش برد / قفس افتاد و شکست و آینه افتاد و ترک خورد
تازه فهمیدم دروغ بود دنیایی که ساخته بودم / دردم از اینه که عمری خودمو نشناخته بودم
@romangram_com