#ملیسا_پارت_182
- موضوع ربطی به مشکل من و سحر نداره، امیدوارم با هم خوشبخت بشید و ...
متین، سحر، خوشبخت شدن، نفس کشیدن واسم سخت شد. هاله ی اشک جلوی دیدم رو تار کرد. صدای نگران یلدا که اسمم رو صدا زد توی سرم اکو می شد و سیاهی مطلق و سکوت.
"کاش مرده باشم! خدایا همین یه بار فقط، خواهش می کنم آرزوم رو برآورده کن، جونم رو بگیر!"
این بار هم خدا صدام رو نشنید و من باز موندم. آره، من موندم تا شاهد از دست دادن عشقم باشم. درسته که توقعم بی جاست. وقتی من خودم ازدواج کردم چرا نمی تونم ازدواج متینم رو تحمل کنم؟ آره، خودخواهم، من خودخواهم، حالا چی؟ خودم دارم مرد و مردونه اعتراف می کنم. خدایا این چه بازیه که روزگار با من و زندگی و عشقم می کنه؟
سرم رو که برگردوندم چشمم به یلدا افتاد، چشما و دماغش از گریه ی زیاد سرخ شده بود و نگاه مهربونش به من بود.
آروم زمزمه کرد:
- خوبی؟
فقط سرم رو آروم تکون دادم.
در باز شد و پدرجون با چشمای مضطربش وارد شد. لبخند کم رنگی به روش زدم. نفسش رو بیرون داد و گفت:
- دختر تو که ما رو کشتی.
- پدر شما از کجا خبردار شدید؟
و نگاه گله مندم رو به یلدا دوختم که سریع گفت:
- حالت که بد شد گوشیت چند بار زنگ خورد و شقایق جواب داد.
پدرجون ادامه داد:
- آخه مهلقا و مهدا و خونوادش اومده بودن خونه و می خواستیم شام بخوریم، مهگل گفت بهت زنگ بزنیم ببینم میای واسه شام یا نه.
سرم رو به نشونه ی فهمیدن تکون دادم. با ورود بقیه ی بچه ها اتاق شلوغ شد.
- خانوم خانوما، سه ساعته خوابیدی.
به کوروش نگاه کردم و گفتم:
- واقعا سه ساعت شد؟
با ورود متین همه ساکت شدیم. درسته جلوی پدرجون درست نبود، اما نمی تونستم نگاهم رو از چشمای نجیب و غمزده ی متین بگیرم.
آروم اسمش رو زیر لب زمزمه کردم. نگاهش رو ازم گرفت و به کفشاش خیره شد.
- سلام خانم احمدی.
با گفتن "خانم احمدی" یه جورایی بهم یادآوری کرد که هر چی بینمون بوده تموم شده.
- سلام.
- خوب هستید؟
"واقعا به نظرت خوب میام؟"
@romangram_com