#ملیسا_پارت_181

- چی شده؟ خانم بالاخره از لک دراومد؟
آهی کشیدم و حرفی نزدم. شقایق صاف نشست و گفت:
- می دونم سخته ملیسا، اما مطمئنم آرشام از اون دسته مرداییه که می تونه خودش رو تو دلت جا کنه، مثل رمان ...
وسط حرفش پریدم و گفتم:
- بسه شقایق، صد بار از این داستانا برام گفتی، اما قضیه ی من فرق می کنه، برای بار هزارم دارم بهت می گم.
- می دونم، می دونم، اما زمان همه چی رو حل می کنه.
- نظری ندارم.
تا رستوران هر دو ساکت بودیم.
***
به جمع دوستام نگاه کردم. دقیقا مثل گذشته بودیم، با این تفاوت که این آخری ها متین هم جزء اکیپمون شده بود و حالا ... . برخورد صمیمی دوستام باعث شد یه کم از فکر متین بیرون بیام. مخصوصا وقتی کوروش علنا گفت از مائده خواستگاری کرده و مائده تا بنا گوش سرخ شد، یا وقتی نازنین با خوشحالی خبر حامله شدنش رو بهمون داد و ذوق بهروز و یلدا بابت قضیه ی حاملگی نازنین و این که قراره خاله و عمو بشن. اما با زنگ خوردن گوشی مائده همه ی خوشی هام دود شد و رفت هوا.
مائده گوشیش رو جواب داد.
- سلام عمه جان.
- ...
- ممنون، قربونت برم.
- ...
- نه، شما برید، من که گفتم نمی تونم بیام.
- ...
نگاه مائده روی چشمای من ثابت شد و سریع نگاهش رو دزدید. آروم زمزمه کرد:
- امیدوارم خوشبخت بشن، اما حضور من اون جا ...
ساکت شد و بعد از چند ثانیه دوباره گفت:
- سلام.
از جاش بلند شد. معلوم بود در حضور من معذب بود، چون نگاهش فقط روی من کشیده می شد و تا منو متوجه خودش می دید نگاهش رو می دزدید. چند قدم ازمون فاصله گرفت و به سمت آکواریوم وسط رستوران رفت. صداش آروم بود، اما برای منی که تموم وجودم گوش شده بود شنیدن صداش آسون بود.
- متین جان اصرار نکن، من نمیام.
- ...
- می دونم برادر من، اما ...
- ...

@romangram_com