#ملیسا_پارت_180

- سلام.
هر دوتاشون به سمتم برگشتن و با لبخند نگاهم کردن.
- سلام عزیز دلم. جایی می خوای بری انقدر خوشگل کردی؟
- با اجازتون با بچه ها می رم بیرون.
- کی برمی گردی؟ آخه خواهرم اینا امشب میان این جا.
این اولین باری بود که در طول مدتی که این جا بودم مهمونی واسشون می اومد. اونا هم هیچ جا نمی رفتن که باعث می شد فکر کنم یه جورایی دوست ندارن کسی راجع به ازدواجم بدونه، اما حالا ... .
- ده و این حدودا.
-می دونم با دوستات قرار گذاشتی و نمی تونی بزنی زیرش و تقصیر از من بود که زودتر باهات هماهنگ نکردم، اما اگه می تونی یه کم زودتر بیا.
- چشم مادرجون.
- بذار به محربی بگم بیاد.
- نمی خواد مهگل. ملیسا جون ماشین منو ببر.
آهان، این شد یه پیشنهاد درست و حسابی.
بدون تعارف سویچ رو برداشتم که پدرجون گفت:
- فردا بریم واست یه ماشین بخرم.
- ممنون، حتما.
در حالی که سوار فورد پدرجون می شدم، با شقایق تماس گرفتم و گفتم می رم دنبالش.
***
سوت شقایق منو از فکر خیال متین بیرون کشید. لعنت به من که حتی دو دقیقه نمی تونستم بهش فکر نکنم.
- وای ملیسا، این عروسک مال کیه؟
و دستش رو روی بدنه ی ماشین به حالت نوازش کشید.
- اولا سلام. دوما، مال پدر جونه. سوما چه خبرته ندید بدید بازی درمیاری؟
شقایق در حالی که هنوز نگاه های عاشقش رو از ماشین برنداشته بود گفت:
- علیک سلام. تو رو خدا ملی، دو سه تا عکس با گوشیت ازم بگیر بزنم تو پیجم. با این عروسک چند تا عکس عشقولانه بگیرم توپ میشه.
دیدم اگه ولش کنم تا دو ساعت دیگه با ماشین لاو می ترکونه، برای همین سریع سوار شدم و گفتم:
- اگه میای بجنب.
سوار شد و در حالی که با دم و دستگاه داخل ماشین سرگرم شده بود پرسید:

@romangram_com