#ملیسا_پارت_179
یا تو را دوباره مهربان کنم
مامان آهی کشید و گفت:
- عزیزم با خودت این کار رو نکن.
- نمی تونم مامان. من ...
اشکام شدت گرفت. ادامه دادم:
- از خودم بدم میاد. چرا نمی تونم فراموشش کنم؟
- چون نمی خوای فراموشش کنی.
حرفی نزدم، شاید حق با مامان بود.
بعد از ده دقیقه محربی اومد و من با یه خداحافظی سرسری از پیش خانوادم رفتم.
اما کجا؟ از کی فرار کنم؟ از خودم؟ یا از عشقی که به جای این که فراموشش کنم هر روز بی قرارتر و عاشق ترم می کنه؟
"بی تو من کجا روم، کجا روم؟
هستی من از تو مانده یادگار
من به پای خود به دامت آمدم
من مگر ز دست خود کنم فرار"
تقصیر من چیه که زمونه با من سر ناسازگاری داره؟ اونه که کمر همت به نابودیم بسته.
"در گریز از این زمان بی گذشت
در فغان از این ملال بی زوال
رانده از بهشت عشق و آرزو
مانده ام همه غم و همه خیال"
__________________________________________________ _______
*؟؟
**فریدون مشیری
***
باید متین رو فراموش می کردم، هر طوری که بود باید فراموش می کردم که نفسم بسته به نفسای یکی دیگه بود. آره، این طوری واسه همه بهتر بود.
با بچه ها، البته به اصرار اونا قرار رستوران گذاشتم. می خواستم برای رفتن به رستوران آماده بشم که چشمم به قیافه ی درب و داغونم تو آینه افتاد. تمام سعیم رو کردم که چشمای به گود نشسته و گونه های رنگ پریدم رو با رنگ و روغن آرایش صفایی بدم که موفق شدم. مانتوی شیری رنگ و بلندم رو پوشیدم که باهاش قدم بلندتر نشون داده می شد.
آماده شدنم که تموم شد، رفتم پیش پدرجون و مادرجون که توی نشیمن بودن.
@romangram_com