#ملیسا_پارت_172

- یعنی تو نمی دونی چرا؟
- ملیسا ...
- چیه آرشام؟ من هنوز تکلیفم با خودم هم مشخص نیست، چه توقعی ازم داری؟
- خب توقع ندارم عاشقم باشی، فقط بهم فرصت بده.
- فرصت بدم به کسی که تموم فرصتا رو ازم گرفته؟
- چرا این طوری بهش نگاه نکنیم؟ من یه سری فرصت جدید بهت می دم، هر چی بخوای، فقط مال من باش.
حرفی نزدم.
- هوم؟ نظرت چیه خوشگله؟
- مثلا؟
- مثلا تحصیل تو بهترین دانشگاه دنیا، زندگی تو ...
وسط حرفش پریدم و به تلخی گفتم:
- خودتم خوب می دونی اینا آرزوهام نیست.
- می دونم عزیزم، هر چی تو بخوای.
حرفی برای گفتن بهش نداشتم.
- از این به بعد با تانگو باهات صحبت می کنم، دلم می خواد حین حرف زدن ببینمت. باشه؟
- باید برم.
- کجا؟
- می خوام یه سری به مامان بزنم.
- سلام بهشون برسون و منو فراموش نکن. یعنی ...خب اون پسره ...
وسط حرفش پریدم و محکم گفتم:
- اون مردتر از این حرفاست. برعکس بعضیا، اون خیلی چیزا سرش میشه.
- ملیسا؟ تلخیتم برام جالبه.
"لعنت بهت!"
- خداحافظ.
- کارام رو دارم سر و سامون می دم که سریع تر بیام پیشت.
چشمام خود به خود بسته شد. تصور بودن آرشام کنارم تنم رو می لرزوند. من برای اولین بار اعتراف کردم ازش می ترسیدم، از کسی که اسمش تو شناسنامم بود می ترسیدم. جالبه، حالا به جز تنفر یه حس دیگه هم به همسرم داشتم، ترس.

@romangram_com