#ملیسا_پارت_171
- الو ملیسا؟
- مائده متینم چطوره؟ حالش ... حالش که خوبه؟
- ملیسا ...
ساکت شد.
- مائده اتفاقی که واسش نیفتاده؟
- چی بگم بهت؟ هان؟ حالش تعریفی نداره. از اون وقتی که موضوع رو فهمیده فقط تو خودشه. دیروز سر سجادش اون قدر از خدا پیش خودش گله کرد که سر روی مهر خوابش برد. افتاده دنبال کارای رفتنش. هنوزم نمی دونم حکمت خدا از جدایی شما چی بود، ولی ... ولی ملیسا باید فراموشش کنی، متین رو فراموش کن. با فکر کردن به یه پسر دیگه به شوهرت خ*ی*ا*ن*ت می کنی. می دونم سختته، ولی ...
وسط حرفش پریدم و با گریه و فریاد گفتم:
- نه نمی دونی، اگه می دونستی چقدر سخته ازم نمی خواستی فراموشش کنم.
- می دونم عزیزم، اما این طوری به نفع همه س، حتی خود تو و متین. این طوری همش تو عذابی، این طوری همش تو فراغشی. ببین ملیسا، ازت خواهش می کنم قبل از برگشتن آرشام با خودت کنار بیای و این که عمه ... خب اون به متین پیشنهاد داده که قبل از رفتنش ...
ساکت شد. آب دهنم رو به زور قورت دادم و منتظر ادامه حرفش شدم. آروم زمزمه کرد:
- عمه خواسته متین سحر رو عقد کنه. متینم قرار شد راجع بهش فکر کنه. اگر چه همون وقت متین مخالفت کرد، ولی با توجه به احساس گ*ن*ا*هی که از فکر کردن به تو که ...
صداش آروم تر شد و ادامه داد:
- که یه زن شوهر داری فکر کنم نهایتا قبول کنه.
گوشی از دستم سر خورد و من بهت زده به اون خیره شدم. این امکان نداره. خدایا خواهش می کنم، خواهش می کنم از این کاب*و*س بیدارم کن. بیدارم کن و اگه حقیقت بود از این زندگی راحتم کن. من با این قلب تیکه تیکه چی کار کنم؟ متین من بی تو چه کنم؟
"یه جایی توی قلبت هست که روزی خونه من بود
به این زودی نگو دیره، به این زودی نگو بدرود"
***
- سلام عزیزم.
- سلام.
- چطوری خانومم؟
"لعنتی، باز بهم گفت خانومم!"
- خوبم.
- مامان باهام تماس گرفت، گفت اصلا از خونه بیرون نمی ری و خودت رو تو اتاقت حبس کردی.
- حوصله ندارم.
- چرا؟ نکنه دلت واسم تنگ شده؟
پوزخندم صدا دار شد.
@romangram_com