#ملیسا_پارت_173

پدر و مادر آرشام از تصمیم خیلی خوشحال شدن.
- وای ملیسا جان، خیلی خوشحالم که بالاخره از اون اتاق بیرون اومدی. سلام ما رو هم به الینا جون و آقای احمدی برسون.
- چشم مهگل جون.
- مهگل چیه؟ بهم بگو مامان.
اون قدر تو این چند روز بهم احترام گذاشته بودن و بدون هیچ سر کوفتی باهام رفتار کرده بودن که خود به خود واسم عزیز شده بودن.
لبخند زدم و گفتم:
- چشم مامان.
پدر آرشام با مهربونی گفت:
- می خوای خودم برسونمت؟
- نه پدر، لازم نیست.
مهربون نگاهم کرد و گفت:
- همیشه آرزوی داشتن دختری به زیبایی و مهربونی تو رو داشتم، بالاخره خدا یکی بهم داد.
شیطون نگاهش کردم و گفتم:
- پس بهتره زود با مامان دست به کار بشید و واسه آرشام یه خواهر کوچولو بیارید.
مهگل لب گزید و آقای بهادری هم غش غش خندید، این وسط یه سقلمه ی محکم هم از مهگل نوش جان کرد.
- خدا مرگم بده!
- خدا نکنه. خب، من می رم دیگه.
پدر رانندشون که یه جنتلمن چهل ساله ی محربی نامی بود رو صدا کرد و منو باهاش راهی کرد.
تو کل مسیر به متین و دلتنگیم فکر می کردم، کاش حداقل واسه چند لحظه ببینمش. وارد کوچه که شدیم، تموم مسیر چشمم به در خونه ی متین بود، ولی در کماکان بسته بود و نگاه منتظر من بی جواب.
"من این پایین نشستم سرد و بی روح
تو داری می رسی به قله ی کوه
داری هر لحظه از من دور می شی
ازم دل می کنی مجبور می شی
تا مه راهو نپوشونده نگام کن
اگه رو قله سردت شد صدام کن
یه رنگ مــُـرده از رنگین کمونم

@romangram_com